تبليغاتX
فلافل

فلافل

شعر

لینک دو تا از فیلم هایم در یوتیوب

دنگی بوآ

http://www.youtube.com/watch?v=l4i-kmRALRs&feature=share

 

جبری یا زبری

 

http://www.youtube.com/watch?v=Ea4SGmXts9c&feature=share

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

تا مدت نامعلومی که هنوز معلوم نیست چقدر طول می کشد می خواهم نوشته های کوتاه روزانه ام را

با ذکر تاریخ روز آن در این پست بنویسم...برای پیگیری این نوشته ها و چند باره نخواندن آن به تاریخ

بالای نوشته مراجعه شود

 

دوشنبه ۱۷ بهمن

 

زن سفید سفید سفید بود و مرد سیاه سیاه سیاه.....وقتی که کنار هم می ایستادند انگار کله ی خرمایی در یک کاسه ی ماست......ابتدا اینگونه تصور می شد که با ازدواج این دو سفید ها و سیاهان با هم آشتی کنند اما همه ی آن آرزوهای خوش خیالانه تبدیل شد به عرصه ی دعواهای نژادی...سیاهان می گفتند که ژن سیاه ژن قدرتمند تریست و حتمن بچه شان سیاه در می آید و سفید ها به شیوه ی دیگری همین ادعا را مطرح می کردند...سیاهان شروع کردند به ترانه ساختن و با هم می خواندند " سیا سیاهای خومون سفیدا نیان داخلمون" و سفید ها می خواندند" از کوچه در آمدی و سیبم دادی/مانند خودت سرخ و سفیدم دادی...... این دعوا ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره روز موعود فرا رسید و بچه به دنیا آمد اما نه سیاه بود و نه سفید ...سبزه بود و همه با هم صدایش زدند بوشهر

پی نوشت 1: بوشهر شهریست در جنوب ایران که مردمش به قالی می گویند غالی و بیشتر همین مردم سبزه اند
پی نوشت 2:این داستان تقدیم می شود به رضا ناجی بوشهری
پی نوشت 3:سفید سفید صد تومن..سرخ و سفید سیصد تومن...حالا که رسید به سبزه هرچی بگی می ارزه

چهارشنبه 14 دی


میشت سکینه به شوهرش صفر گفت: صفر مو از بچگی دلوم می خواسته تو مسجدا از شیخ سوال بپرسوم مخصوصا از وقتی بلندگو اومده ولی بلد نیسوم چه بپرسوم تا چند روز دیگه هم می میرُم و تو دلوم می مونه..صفر گفت : تو سی چه هیچوقت سی مو نگفتی تا راهنماییت کونوم و بعد هم گفت: سی شیخ بگو جدیدا مد شده مردم سفره ی افطاری می دن ولی به جای دعوت از فقرا از اعیون دعوت می کنند که بیان سر سفره ی افطاری آیا به نظر شما ای کار دُرُسِن؟...میشت سکینه گفت ما خو تو ولاتمون اصلا اعیونی نداریم و صفر گفت کار ای چیا نداشته باش سوال سوال قشنگی اِن و جواب می ده.......آن روز بعد از نماز ظهر وقتی که نوبت سوال و جواب با شیخ رسید دلهره همه ی وجود سکینه را گرفت اما خودش را نباخت و قبل از اینکه مثل همیشه کل زینب میکروفون را بچاپد میکروفون را گرفت و همان سوالیکه صفر به او گفته بود را مطرح کرد ...کمی آنطرف تر صفر نشسته بود و در حالی که دانه های تسبیح را بالا و پایین می انداخت زیر لب زمزمه می کرد"قربون اعیون گفتنت برُم غوغا کِردی سکینه غوغا کِردی"


سه شنبه 6 دی


زمانی بزرگترین لذت دنیا برای من خواندن مجله ی فیلم بود حتی دوباری تصادف کردم چون نمی توانستم برای خواندن آن تا خانه صبر کنم و همینطور سوار موتور صفحات آن را مرور می کردم ..دوستی داشتم که ده سالی از من بزرگ تر بود و می گفت که من هم تا بیست و هشت سالگی مجله فیلم را می خوانده ام یکبار هم بحث سیگار شد و گفت تا بیست و هشت سالگی سیگار نمی کشیده و من برایم محال بود که روزی مجله فیلم را نخرم و سیگار بکشم..حال بیست و هشت سالم شده و دیگر مجله فیلم را نمی خوانم اما هنوز سیگار نمی کشم برآیم دعا کنید

شنبه  سوم دی


اگر نیوتون بوشهری بود و بعد از کشف قانون جاذبه آن را برای یکی از همشهری هایش توضیح می داد با این جواب مواجه می شد(خیلی مممنون خسته نباشی ولی ننه ی مو هم می فهمید وقتی یه سیبی از درخت می افته لابد یه چیزی تو زمین وجود داره)

یکشنبه بیست و هفت آذر


 

مغازه ای بود در خیابان لیان بوشهر که بهترین کفش های جهان را می فروخت اما چون آینه ای در مغازه نبود کسی تمایلی به خرید از او نداشت ..یک روز من همین موضوع را با او مطرح کردم اما عمرش کفاف نداد که این ایده را عملی کند و چند روز بعد مرد...توی فاتحه اش پر تا پر بود از کفش هایی که مردم از مغازه های دور و برش خریده بودند و خطیب مجلس که می گفت مرحوم جعفر آنقدر زلال بود که می شد خود را تمام قد در او مشاهده کرد


پنجشنبه بیست و چهار آذر


از وقتی که غلامرضا با خیرالنسا ازدواج کرده بود هر روز چند متری خانه اش کش می آمد ...اوایل فکر می کرد که اشتباه می کند اما وقتی که متر را به دست دیگران داد مطمئن شد که برکت این عشق در وسعت است...کم کم همه ی محل متوجه این موضوع شدند و پیاده و با متورسیکلت می آمدند به دور خانه ی آنها طواف می کردند...یکی هم از روی حسادتش روی دیوار خانه ی آنها نوشت لب خیرو معجزه می کنه

 

چهارشنبه بیست و سه آذر

از تو می پرسند که نظرت درباره ی فیلم باشو غریبه ی کوچک چیست در حالی که تو در سن و سال کمی آن فیلم را دیده ای و از آن موقع تا به حال صد و هشتاد درجه زیبا شناسی ات عوض شده است پس تو به ناچار می گویی که یکبار دیگر باید این فیلم را ببینم....از تو می پرسند که فلان آدمی که ده سال پیش با او قهر کرده ای چگونه آدمیست و تو بلافاصله می گویی فلان است.....می خواستم بگویم که ای کاش این امکان وجود داشت که یکبار دیگر آدم ها را مثل یک فیلم از اول مشاهده کرد و بعد یادم آمد که برای دیدن دوباره ی دونده و پیدا کردن دی وی دی آن چه مشقتی کشیدم

 سه شنبه بیست و دو آذر

 

دوستت هزار و یک حسن دارد ولی یک حسن ندارد ...می خواهی به خودش بگویی می بینی دو حسن ندارد و آن دیگری شنیدن حرفیست بر خلاف میل...می نشینی با خودت جمع می زنی و ترجیح می دهی این دو حسن نداشته را به آن هزار و یک حسن ببخشی اما هنوز دلت پراست و حداقل لازم می بینی که جایی از آن حسن نداشته ی دوستت حرفی بزنی تا سبک شوی..همین کار را هم می کنی و ناگهان می بینی حرف یا غیبتت را به گوش دوستت رسانده اند و دوستی به هم می خورد .....در نتیجه ی همین دعوا هر روز یکی از حسن های دوستت برای تو کم می شود و به تدریج از هزار و یک حسن می رسد به یک حسن اما همان یک حسن می ماند و هیچ جوری هم پاک نمی شود و باز می بینی هنوز هم دلت پر است....نتیجه دلی و ریاضی این نوشته این است که یک از هزار چیزی کم ندارد و البته خودم بهتر از هر کسی می دانم که چقدر این نتیجه گیری نتیجه گیری لوسیست

دوشنبه بیست و یک آذر

 

 
پشت موتور دوستت نشسته ای و عنقریب است که او با موتور به ماشینی بزند که از آن سوی فلکه می آید....به او می گویی که سرعتت را کم کن و او می گوید که حق تقدم با من است...چنین آدم هایی نه تنها آبروی قانون را می برند که در مراحل بعدی آبروی فلسفه و هنر و دین و ایدئولوژی ها و قدرت را هم بر باد می دهند
 
 

یکشنبه بیست آذر


 
می خوای پرایدتو به یه قیمت معین بفروشی اما تلاش های مکرر تو بی نتیجه س و هیچ
 مشتری ای با چنین قیمتی پیدا نمی شه...برای همین از مواضعت کوتاه می آی و اونو با یه
 قیمت کمتر می فروشی....درست همینجاس که دوست تو از راه می رسه و می گه چرا
 اینکارو کردی پسر عموی من داشت با همون قیمت مورد نظر تو دنبال پراید می گشت و
 پیدا نمی کرد چرا به خودم نگفتی.......حواستون باشه در چنین مواقعی هدف آتیش زدن
 اونجای شماست و زیاد حرف دوستتونو جدی نگیرید



شنبه نوزده آذر

 

چند نفری هستند در بوشهر که به شکل غم انگیزی آینده ی منند....دیروز یکی شان را دیدم که سوار بر
 موتور در طول ساحلی به جلو می رود...بر خلاف همیشه که آهسته می روم سرعت موتورم را زیاد کردم
 و از او جلو زدم...به خیال اینکه آینده ام را پشت سر گذاشته ام...دو خیابان آنورتر یکی دیگر از آنها را
 دیدم که بر خلاف مسیر و با سرعت به سوی من می آمد ...با هر بدبختی ای که بود خودم را از مسیر
 حرکت او کنار کشیدم و بعد صدایی آمد.....................................................................................................................شاید هم
 صدایی نیامد ولی من ترجیح دادم اینگونه فکر کنم که آینده ی دومی با آینده ی اولی تصادف کرده
 است...پلیس ها که کروکی تصادف را بکشند خواهند فهمید که مشکل از جوانی من است


جمعه هجده آذر

لعیا زنگنه در سریال در پناه تو زن مورد علاقه ی نسلی بود که هم می خواست همسرش زنی اجتماعی و
 تحصیلکرده باشد و هم برخوردار از نجابت یک زن مسلمان پایبند به خانواده ....خیابان ها پر شده بود از
 دخترانی که کیفی چرمی در دست داشتند و چادر مشکی شیکی به سر.......در بوشهر معروف بود که گناوه
 ای ها عشق چنین دخترانی هستند و تا سر و کله ی یکی از این کیف چرمی ها پیدا می شد همه با هم
 می گفتند عشق بچه های گناوه هم اومد...با بی علاقه گی گناوه ای ها به این تیپ این مد در بوشهر و بعد
 کل ایران برچیده شد و فقط همان چادری های قدیمی ماندند آن هم بدون کیف چرمی...لعیا زنگنه در سریال
 در پناه تو آخرین امید نسلی بود که اجتماعی بودن و نجیب بودن را با هم می خواست







پنجشنبه هفده آذر

 

یک دکه ی روزنامه فروشی در کنار دریا هیچ معنی خاصی نمی دهد چون هیچوقت ماهی ها روزنامه 
  نمی خوانند اما یک دکه ی فلافلی در کنار پاساژ بازگشت اقتصادی خوبی دارد و هیچ کس نمی داند
چرا.....نصف عمرم را به دنبال زنی بودم که فکر می کرد در زندگی قبلی اش یک ماهی بوده   و چون
روزنامه خوانده تبدیل به یک انسان شده و نصف دیگرش را کنار پاساژ ملت بوشهر فلافل خوردم
 

پنجشنبه هفده آذر

 

 
هیچ وقت نتوانستم یک جوک را خوب تعریف کنم ...با این حال از رو نرفتم و باز جوک تعریف می کنم تا
 قلقش دستم بیاید...به تازه گی متوجه شده ام که از همان ابتدای جوک تعریف کردن استراتژی غلطی دارم
 ...جوک را نباید تعریف کرد به نیت خنداندن بلکه باید جوک گفت به نیت گریه کردن

 

چهارشنبه شانزده آذر

 

 در محله مان مکتبی خانه ای بود و همه ی اهل خانه شان اهل قرآن..
 هر روز به آنجا می رفتم و شروع می کردم به قرآن خواندن...
زن صاحبخانه داشت پیاز رنده می کرد و در حالی که اشک توی چشم هایش
جمع شده بود می گفت این چه طرز ض گفتن است..مرد صاحبخانه از زیر
پتو بیرون می آمد و می گفت چرا همه ی غ ها را ق
تلفظ می کنی...پسر کوچکشان هم در حالی که داشت
رکورد روپایی زدن با توپ پلاستیکی دو پوسه را می زد
می گفت ماشالله..ماشالله همینطوری پیش بری یه
چیزی می شی...بعد از ختم قرآن و خواندن آن
به لهجه ی عربی فصیح پدرم سر کیف آمد.. دستم
را گرفت و به فرودگاه بزرگ شهر و روستا برد ..
من هم از میان آن همه وسایل الکترونیکی و ورزشی
چشمم افتاد به عکس بازیکن محبوبم روماریو و گفتم
همینو می خوام...همین امروز و بعد از آن همه سال
داشتم کمدم را وارسی می کردم و چشمم افتاد
به این عکس...آنقدر سر ذوق آمدم که به جای عشق
گفتم عشغغغغغ
 
 

 چهارشنبه شانزده آذر

 

سرعت نور از سرعت صوت بالاتر است و سرعت حرف زدن از سرعت ذهن....منور
الفکرها دوست دارند اینگونه فکر کنند که ذهن آنها نور است و از حرف زدنشان پیشی
گرفته است اما بالاتر از سرعت نور و سرعت صوت سرعت سنگینی خلا پیرامونی
ماست ..ما حرف می زنیم تا این خلا را پر کنیم و بعد ذهنمان آن حرف ها را در درون
خودش هضم می کند..شاید منور الفکر ها آدم های باهوش تری باشند و تن به هر حرفی
که دیگران و خودشان می زنند نمی دهند و همواره خود و دیگران را به چالش می
کشند ....در کل آدم های زیادی در این دنیا وجود دارند که فریب حرف های دیگران را نمی
 خورند اما آدم های کمی هستند که فریب حرف های خودشان را هم نمی خورند

 

 
سه شنبه پانزده آذر

 

ماجرایی اتفاق افتاده و دوستی که آن ماجرا را از پسرخاله اش شنیده برای ما تعریف می کند
 ..ما از ماجرایی که دوستمان تعریف کرده خوشمان می آید و می خواهیم آن را جایی تعریف کنیم اما اگر
 بخواهیم اسم دوست و پسر خاله اش را هم به عنوان راوی بیاوریم دیگر چیزی از آن اتفاق جالب نمی
 ماند...از طرفی هم معذبیم که با گذاشتن خودمان در اول شخص ماجرا دروغ گفته باشیم......مدت هاست
 که وقتی آن ماجراهایی را هم که برای خودم اتفاق افتاده تعریف می کنم معذب می شوم ..به خاطر دروغ
 هایی که داده ام همه ی اول شخص های تاریخ بر علیه من قیام کرده اند

سه شنبه پانزده آذر

 

 
کسی در پشت رل ماشینش نشسته و از ما می خواهد که به او فرمان بدهیم تا ماشینش را از توی پارک
 بیرون بیاورد...معمولا بیا بیا گفتن را آرام می گوییم اما همینکه قرار است برخوردی صورت بگیرد با
 صدای بلند می گوییم استاپ و گرنه آن شخص استاپ گفتن ما را جدی نمی گیرد در واقع آن شخص ما را
 برای همان استاپ گفتن آن هم با صدای بلند اجیر کرده است من اما همیشه نقش خودم را در بیا بیا گفتن
 بیشتر از استاپ گفتن جدی می گرفتم ..به تازه گی چند استاپ با صدای بلند گفتم و دیدم عجب حالی می
 دهد و دردسر و عواقب بیا بیا گفتن را هم ندارد

 

 دوشنبه چهارده آذر

 

همین امروز رضا بروسان برنده ی جایزه شعر خبرنگار و همسرشاعرش الهام اسلامی از میان ما رفتند ...درست همان لحظه ای که رضا داشت به الهام می گفت : عزیزم / هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد/از ریل خارج نمی شود
.....................................................
حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات دسته کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می کنند .
تورا دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید .
تو نیستی و هنوز مورچه ها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما
در شب دیده می شود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود .

 

 دوشنبه چهارده آذر

 

 

 

از دیشب تا به حال دو اس ام اس داشتم در سوگ دکتر سوکراتس ...حسن خمسه نوشته
 بود" وقتی که دیگر برزیل دکتر ندارد...سوکراتس، دکتر نوستالژی های دهه ی هشتاد در
 گذشت" و جمعه پور هم نوشته بود " زیکو بی برادر شد ...غم مرگ برادر را برادر مرده می
 داند".......دیدم وقتی یک ایتالیایی و یک آرژانتینی اینقدر واکنش نشان داده اند به عنوان یک
 برزیلی زشت است که هیچ واکنشی نشان ندهم اما هیچ ایده ای هم برای نوشتن یک
 جمله ی سوگوارانه نداشتم تا اینکه خوابم برد.....در خواب خودم و برادرم مهدی را دیدم که
 کنار در حسینیه ی زیارتی های محله ی جبری ایستاده بودیم و از سراسر جهان آمده بودند
 که به ما دلداری بدهند...از همه جالب تر شیوه ی تسلیت گفتن پلاتینی بود که گفت غم آخرت باشه بوآ

دوشنبه چهارده آذر

 

نه تنها سیگاری ها و غیر سیگاری ها به تکافوی ادله رسیده اند و نه تنها ظالمان و مظلومان جهان به تکافوی ادله رسیده اند که حتی عشق و تنهایی هم به تکافوی ادله رسیده اند ...ادامه ی این جهان یکجور لجبازی مزمن است بین سیگاری ها و غیر سیگاری ها ..ظالمان و مظلومان ... عشق و تنهایی

 

یکشنبه سیزده آذر

 

دو جور سرمایه گذاری فرهنگی داریم ..در شکل اول قرار است که فیلمی خوب تولید شود ...در شکل دوم
 
 اما قرار است که ضمن تولید فیلمی خوب شخص مورد نظر سرمایه گذار و یا خود سرمایه گذار هم بازی
 
 کند که در واقع خوب بودن آن اثر در مرحله ی دوم اهمیت قرار می گیرد.....این موضوع البته فقط شامل
 
 فیلم نمی شود و همه ی جشنواره ها و همایش ها و سالگردهای ادبی مذهبی را هم در بر می
 
 گیرد...سرمایه گذار شکل اول که چیزی شبیه به ...رویا می ماند و سرمایه گذار شکل دوم هم مشکلات
 
 خاص خودش را دارد .....اگر شما فقط مخاطب اثر باشید قطعا بودن فیلم و همایش و سالگرد را بر نبودن
 
 آن ترجیح می دهید ..هم فرصتیست برای دیدار دوستان و هم می توانید خودتان را دلداری دهید که اگر
 
 هنرمند نشده اید چیز زیادی را از دست نداده اید اما برای کسی که خودش هنرمند است پرسه زدن
 
میان این بی عدالتی درد آور است به خصوص وقتی که می بیند دارد آبروی هنر می رود و هیچ شور و
 
خلاقیتی از این هنری که دارد نشان داده می شود بر نمی خیزد.....با همه ی این موارد من باز بودن را
 
ترجیح می دهم اما مساله ی نبودن را هم انکار نمی کنم...حتی پیشنهاد می کنم که به هنگام تست
 
 زدن صدای میکروفون به جای گفتن یک دوسه چهار آزمایش می کنیم بگویند بودن یا نبودن مساله اینست

 

یکشنبه سیزده آذر

تو فیلم "سه روز دیگر" راسل کرو با پسر کم سن و سالش می ره پارک و همونجا یه خانوم
 زیبا از راسل کرو خوشش میاد..راسل کرو در جواب اینکه این پسر چه نسبتی با تو داره
 بهش می گه پسرمه...اگه یه مرد ایرانی بود می گفت پسر برادرمه دلش تو خونه گرفته
 بود برادرم هم همه ش سر کاره گفتم بیارمش پارک یه هوایی بخوره

شنبه دوازده آذر

 
خوب که نگاه می کنم هیچکدام از اعضای خانواده مان را به یاد نمی آورم که در مراسم
 سنج و دمام دمام زده باشد و این مثل آن می ماند که یک بوشهری به بوشهر بگوید
 بوسهر....زمانی وونگ کار وای گفته بود که چون بلد نبوده فیلم رزمی بسازد هنری ساز
 شده است و شاید ما هم از بلد نبودن دمام زدن جهان وطن شده ایم ...خوشبختانه شنای
 بقیه ی اعضای خانواده حرف ندارد وگرنه من در دریای بوشهر غرق می شدم
 
 
 
 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

 

در پاریس

گلی نمی روید

مگر آنکه در بوشهر

تو را بوسیده باشند

 

در تبت

خدایی از کوه بالا نمی رود

مگر آنکه در بوشهر

تو را بوسیده باشند

 

در مصر

فرعونی نمی میرد

مگر آنکه در بوشهر

تو را بوسیده باشند

 

زیبایی ات را در قاب عکسی

به تهران می برم

و دیوارها گوش هایشان را نشانم می دهند

 

این سطرها ابتدای شعری بود که علی رغم طولانی شدنش تمام نشد

همینطور حرف های زیادی داشتم که بدون اینکه در وبلاگم بنویسمش تمام شد

ممکن است که نباشم برای مدتی و شاید غیبتم طولانی شود

طولانی تر از همه ی نبودن های این چند وقت

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

از پاپ کاتولیک تر

زنی بود

که اعتراف مرا به دوست داشتنش

باور نمی کرد

 

دو راه بیشتر نداشتم

بمیرم

و یا توی چشم های او بمیرم

اما

عزراییل را دیدم

مرده ها را به این دنیا باز می گرداند

 

فکر کن

تو مرده باشی

و هیچکسی هم توی آن دنیا نباشد

دلت برای شعرهایم تنگ نخواهد شد؟

 

مثل زنی که موهای بلندی دارد

به باد محتاج بودم

تا سیگاری را

توی تنهایی ام خاموش کنم

و نمی دانستم

باد ما را خواهد برد

 

 

 

 ۱۵اسفند ساعت ۱۶مهمان شب شعر دانشگاه شیرازم و خوشحال می شوم دوستان

شعر دوست شیرازی خود را در سالن علامه ببینم ضمن اینکه به دلیل مشغله های

ذهنی دیگر از امروز 4 اسفند ماه به مدت دو ماه پست وبلاگی نخواهم داشت

دوستانی که سوال و یا کاری دارند به جای گذاشتن پیام خصوصی می توانند

به این شماره  ۰۹۱۷۳۷۰۹۱۴۶  زنگ بزنند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

 

تاریکی گیسوانت

روشن می کند قلبم را

و با روشنی چشم هایت

دندان هایم را تیز می کنم

 

در من

هواپیمای بی سرنشینی ست

که از شناسایی دهان تو باز می گردد

و با همین مدارک زنده

از تیرک برق کوچه ات

پناهندگی سیاسی می گیرم

 

قبل از آنکه ببینمت

شاعر بیچاره ای بودم

که حتی سیگار نمی کشید

بدون تو

از بیمارستان های روانی ترخیص می شدم

و بمب های صوتی

موجی شدن مرا باور نمی کردند

 

چه خوب که زنده ام

و شهادت خودم را از نزدیک می بینم

 

 

1

مذهبی ترین آدم ها در ایران راننده های اتوبوسند

بدون توسل به ائمه رد شدن از این جاده ها

ممکن نیست

دوستی تعریف می کرد که فرمانده ی ما در جنگ

روی سنگرها می ایستاد و رو به تیربار دشمن سیگار

می کشید

در نظر بگیرید کسی را که هر روز به مرگ فکر می کند

و هر آن ممکن است جانش را از دست بدهد

رسیدن به چنین عرفان و شرایطی برایش طبیعی است

در سینما روز اول فیلمبرداری را روز از دست رفته محسوب می کنند

چرا که بدن همه سرد است و باید همه به شرایط سینما

بازگردند

دزدان خانه و مغازه قبل از مراسم شبانه ی دزدی شان

کلاه عابرین پیاده را می دزدند تا دستشان گرم بشود

شهادت هم چنین وضعیتی دارد و باید بدنت گرم باشد

و گرنه امکان پذیر نیست

 

2

نقل قولی است از پیامبر با این مضمون که اگر نبود دلتنگی یاران

نسبت به من دوست داشتم که شهید بشوم و از دوباره به دنیا آمده

و از دوباره شهید بشوم

مهم ترین نکته در دل کندن از این دنیا هم همین دلتنگی ست

مثل کسی که در غربت دلتنگی دوستان و هم زبان هایش را دارد

مرحوم علیباش بوشهری تعریف می کرد که خیرو (خیرالنسا) از مسجد

به خانه آمد و گفت علیباش شیخ تو مسجد گفت که اگه آدم خوبی

باشین خدا تو اون دنیا هم با شوهراتون محشورتون می کنه

همونجا زدوم تو سر خودوم گفتوم  واویلا مو تو ای دنیا هم

به سختی تحملت کردوم

جدای دلتنگی این حس همیشه با آدم ها هست که  هنوز

خیلی از کارهایشان را به سرانجام نرسانده اند  و هنوز

برای شهادت زود است

 

3

در دهه ی چهل و پنجاه شمسی مهم ترین سوال ذهنی مذهبی های معترض

این بود که کمونیست ها علی رغم عدم اعتقادشان به وجود جهانی فراتر

از این جهان چطور حاضر می شوند که برای رسیدن به عدالت

اجتماعی سر بدهند

از نظر اینان کار بی مزد کردن اجر آدمی را ضایع می کرد

و یا در شکل روشنفکرانه ترش با خود می گفتند حالا که فلانی

شهید شده است خدا هم تخفیف می دهد و قید کفر گفتن بنده اش را

می زند

در همین سال ها بود که دکتر شریعتی با نظریه ی شهادتش آتشی

به خرمن انقلابیون انداخت و باز در همین سال ها بود که برادر زن

کمونیست او در یک حرکت ضد آمریکایی به شهادت رسید

 

4

خیلی سخت است که هم به زندگی فکر کرد و هم سودای

شهادت داشت

شهادت از آن مواردی ست که ژانرت باید از قبل مشخص

باشد و یک بام و دو هوا نمی شود

پیرمردی بود در بوشهر که هر گاه کسی می خندید می گفت

نخندین ما شهید دادیم اما تعریف کردن کار همین پیرمرد

موجب خنده است پارادوکس جالبی شد نه؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

به تو گفته بودم که در را ببند

و نبستی

 

بازاریان جواهراتت را دزدیدند

شاعران شانه هایت را

 

 بعد

 پنجره ها را بستم

تا هیچ پلیسی تنهایی ام را نبیند

 

عزیزم

کار نوابغ همین است

دری را باز می گذارند

و ما مجبور می شویم پنجره ها را ببندیم

 

 

1

انیشتن و ادیسون با عنوان نابغه در ذهن خیلی از ایرانی ها

جا خوش کرده اند و در هنگام تعریف از دوستان و آشنایان

هم به این دو اسم پناه می بریم مثلا می گوییم

زینبو دست ادیسون از پشت بسته

یا

علی آقا انیشتن قالپاق دزداست

فوق تخصص بودن هر کسی در هر رشته ای می تواند

نبوغ تلقی شود و بر خلاف مراسم عقد که چند شاهد می خواهد

یک شاهد هم کافی ست حتی اقرار نابغه به نبوغ خود هم می تواند

جدی تلقی شود

 

2

کمتر پیش آمده کسی به برنده ی صلح نوبل پسوند نبوغ

بچسباند از نظر خیلی ها تنها تفاوتشان با برنده ی چینی

امسال نوبل این است که آنها حوصله ی این را ندارند

که سال های زیادی از عمرشان را پشت میله های زندان

سپری کنند حتی در نزد مخاطب ایرانی برنده ی نوبل

فیزیک در صد بیشتری از نبوغ را کسب می کند تا برنده ی

نوبل ادبیات

از میان دکترها هم فقط دکترای پزشکی را به عنوان دکتر

قبول دارند و مابقی دکترها فقط حوصله ی بیشتری داشته اند

تا مدرک تحصیلی خود را ارتقا ببخشند

 

3

 نبوغ محمد ابن عبدالوهاب خالق اسلام وهابی در این بود که توانست

 منافع اسلام مهجور حنبلی سلفی را به منافع قدرت

و آل سعود پیوند دهد و با محوریت قرار دادن شیعه به عنوان

تنها دشمن واقعی خود همه ی انشعاب های اسلام سنی مذهب

با همه ی تفاوت های بنیادینشان را به گرد خود جمع آورد

و از این حیث به گسترش اینگونه از اسلام اندیشی

پرداخت و البته نبوغ آل سعود  در این بود که همینکه

این وهابی های دو آتشه خواستند به قدرت او آسیبی برسانند آنها

را به جان دولت کمونیستی افغانستان انداخت و بعد از جنگ و در

سال های اخیر هم با پشت در گذاشتن آلترناتیو شیعه و قدرت

اندکی که به آنها داد دهان این یاران سابق را بست

در ایران نبوغ  دکتر شریعتی در این بود که موفق شد نهضت امام

حسین را به اعتراض مردم ایران پیوند بزند و نبوغ امام موسی صدر

در لبنان این بود که با شمایل مسیح وار خود همچون رهبری فرا شیعی

به باز ستاندن حقوق از دست رفته ی شیعه در تقسیم بندی های

مذهبی لبنان اقدام کند

 

4

بعضی ها نبوغشان در این است که حرف هایی بزنند که  تازه صد سال

بعد همه بدانند که او چه می گفته و بعضی ها هم نبوغشان در این است

که حرف های صد سال بعد و صد سال قبل را به گونه ای ساده اش

کنند که همه از آن سر در بیاورند

آن چیزی که اهمیت دارد این است که این نبوغ باید بتواند با قدرت

و یا علاقه ی مردم هماهنگ شود و یا بتواند قدرت و علاقه ی مردم

را تغییر دهد وگرنه تبدیل به حماقت می شود

در خانه ای که پدر طلافروش است نبوغ فرزند در طلا فروشی

می تواند به توسعه ی کار پدر بیانجامد و مثلا از یک مغازه ی

طلافروشی به یک کارگاه بزرگ ساخت طلا و جواهرات تبدیل

شود اما همین پدر به دلیل عدم آگاهی اش از امور کاپیوتری حاضر

نیست روی نبوغ کامپیوتری دیگر فرزندش سرمایه گذاری کند

و آن را یک ریسک تلقی می کند

همینطور شعر گفتن در جامعه ای که کتاب نمی خواند شبیه

 به یک حماقت است تا نبوغ  و در بهترین حالتش می تواند

به پر کردن اوقات فراغت نویسنده اش منجر شود

در چنین جامعه ای سانسورچی ها از عذاب وجدان دق می کنند

چرا که همه ی تلاش و آرمانشان را بر روی سانسور

چیزی گذاشته اند که کسی آنها را نمی خواند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

 

1

دعوا بین یک مرد بوشهری و یک مرد بوالخیری بود

مرد بوشهری به مرد بوالخیری گفت

برو عامو شما همونایی بیدین که وقتی اومدین بوشهر

تا چشمتون افتاد به خیابون برج فکر کردین فرش سیاه

پهن کردند و کفشاتون در آوردین تازه کفشم نداشتین

با نعلین اومدین بوشهر

مرد بوالخیری سرخ شده بود و هر چه ماشین و پولش را

به رخ می کشید باز فایده ای نداشت اگر همین دعوا توی

شیراز اتفاق می افتاد مرد شیرازی به مرد بوالخیری

می گفت رفتی گاواتو فروختی ماشین خریدی؟

 

2

کمتر اتفاق افتاده کسی از شهر بلند شود و به روستا برود

داستان مردی که دلش از شلوغی شهرها می گیرد و برای

زندگی به روستایی خلوت می رود فقط توی فیلم ها اتفاق

می افتد حتی یک تهرانی برایش مشکل است که تهران را

رها کرده و به شهری کوچکتر مثل بوشهر بیاید

از نظر بیشتر شهری ها روستایی ها آدم هایی عقب مانده اند

با افق دیدی کم

سری فیلم های صمد در قبل از انقلاب و جنگ های شادی

بعد از انقلاب پر از داستان های تقابل این دو موقعیت است

یک روستایی به شهر می رود و اتفاق هایی می افتد

بعضی ها هم سریع وسط چنین بحث هایی پریده و می گویند

کی گفته دهاتی ها از دنیا عقبند یه رفیقی مو داروم که تو

بوالخیر زندگی می کنه ولی از راجرت ایبرت هم قشنگ تر

نقد فیلم می کنه

3

اما مگر شهری ها چه دارند که این همه به روستایی ها فخر

می فروشند

در چنین مواقعی ذهن همه به طرف بیمارستان سینما و دیگر

امکانات شهری می رود

 ولی مهم ترین مزیت شهرنشینی امکان گم شدن

و توی چشم نبودن است به خصوص در جوامعی که

انسان را با رعایت سنت هایش ارزیابی می کند

خیلی ها به شهر می آیند که از این امکان شهرنشینی

استفاده کنند ولی اگر به یک دلیل دلشان برای روستایشان

تنگ بشود صمیمیتی است که در شهرها رنگ می بازد

صمیمیتی که در سویه ی ناپسندش باعث می شود به زندگی هم

سرک بکشند و رعایت احوالات هر فرد و شرایطش را

نادیده بگیرند

 

4

آرمان شهر من جایی بین شهر و روستاست

جایی که آدم ها با هم صمیمی هستند و در عین حال

توی زندگی های هم سرک نمی کشند و به قول معروف

فضولی بی جا نمی کنند

جایی بین مدنیت شهرها و صمیمیت روستاها

جایی بین تهران و بوالخیر

 

 

نیمکت های پارک

از قبل می دانستند

زنی خسته در راه است

و برای همین

زیر پای مرا خالی کردند

 

در پیاده رو

مرا زیر می گیرند

و از اتفاق

زنی حواس مرد راننده را پرت کرده

 

همیشه پای یک زن در میان است

و این جمله حتی می تواند

نام یک فیلم پرفروش باشد

 

پشت سر هر مرد موفقی

زنی ایستاده

که توی بالکن حانه اش سیگار می کشد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

پشت همه ی تلفن ها

مادربزرگ مهربانیست

که می خواهد بداند

تو هر روز

سیب می خوری

یا پرتقال

و در کنار همه ی انفجار ها

کبوتر خونینی خودش را

برای گشودن بال هایش گرم می کند

نه

اشتباه نکنید

و البته اشتباه نخواهید کرد

خمپاره ای که عمل نکرده است

لابد

توی فیلم های ضد جنگ بازی کرده

و دختری که دوستتان دارد

لابد

رمان جنگ و صلح می خواند

 

مادر بزرگ خوبم

خودت که این چیز ها را می دانی

اگر که زنده بمانم    پرتقال

وگرنه پس از دو بار جانبازی

حوصله ی شهادت ندارم

 

1

ناخدا رسول شادنیا گفت به خدا کار روی دریا از جنگ هم

سخت تره مو خودوم سه سال تو جنگ بیدوم فوق فوقش

باید سرتو کج می کردی تا تیر تو سرت نخوره ولی وقتی

از دریا بر می گردوم خونه فقط عاج در نیاوردوم

دریا تقریبا طوفانی بود و لنج به اندازه ی یک ساختمان

دو طبقه به بالا و پایین می رفت همه ی ترسم این بود

که نکند فیلمبردار با دوربین به داخل آب بیفتد

 

2

دکتر گفت که اگر پایت را گچ بگیری می توانی خیلی

راحت به کارهایت برسی و حتی مشکلی در رانندگی

نخواهی داشت

دو روز بعد قرار بود ساخت فیلمی را شروع کنم

که  برای اولین بار سرمایه گذارش خودم نبودم

اما غم پای گچ شده اجازه نداد که از این موضوع

شاد باشم به خصوص اینکه دیدم نمی توانم رانندگی

کنم و آنقدر هم پول نداشتم که روزی هفتاد هزار تومان

را به کرایه ی تاکسی اختصاص بدهم

 

3

بالاخره فیلمبردار جور رانندگی کردن را هم کشید

و فیلم شروع شد

6 روزی از فیلمبرداری گذشت و شخصیت اصلی مستندم

هر روز به بهانه ای از آمدن به سر فیلمبرداری طفره رفت

به او گفته بودم که از کار مجانی خوشم نمی آید

و بگو چقدر هزینه ی این چند روزت می شود

اما او گفت که اصلا حرف پول را هم نزنم که

ناراحت می شود با این وجود باز حرف پول را زدم

و او بازطفره رفت

 

4

با پای گچ گرفته و نیامدن شخصیت اصلی و هزینه ای

که کرده بودم دیگر غم هایم کامل شده بود اما ترجیح

دادم که این کار را به سرانجام برسانم

برای همین به سراغ شخصیت دیگری در همان راستا

رفتم و خوشبختانه این شخص از حرف پول هم ناراحت

نمی شد اما همینکه آمدم کار را شروع کنم موتور اولین

روزهای بارانی بوشهر روشن شد و برای من که نماهای

داخلی کمی داشتم کمتر از فاجعه نبود

 

5

بعد از یک هفته باران و کلی هزینه ی دیگر که بابت

کرایه ی وسایل روی دستم مانده بود آفتاب مهربانی

هم از راه رسید اما ماشینمان خراب شد و من مجبور

بودم بعد از گرفتن هر نما و تغییر لوکیشن فیلمبرداری

یه پا یه پا ماشین را هل بدهم اما ماجرا به همین هم

ختم به خیر نشد 

باغبان باغی که داشتیم از دیوارش فیلم می گرفتیم

به 110 زنگ زده بود که چند نفر از رسانه های

برانداز آمده اند و از باغمان فیلم می گیرند

آمدم مجوز پلیس را به مامور مربوطه نشان بدهم

که دیدم یادشان رفته مهر بزنند و سر و کارمان

به پاسگاه کشیده شد ولی با هر بدبختی ای که بود

همان روز فیلمبرداری کار را تمام کردیم

 

6

حالا لنج به ساحل رسیده   ناخدا رسول آمد طرفم

و گفت

تازه فهمیدوم که چرا بیشتر هنرمندا سیگار می کشند

 

(تقدیم به آریو انصاری صدا بردار فیلمم که دو دستی فیلمبردار را گرفته بود  توی آب نیفتد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

به روباه گفتند

کو شاهد حرف هایت

گفت دمم

به من اگر بگویند

می گویم روباه

 

فرض کن

تنها شاهد حرف های من

کلاغی ست در قطب شمال

تو سورتمه داری به آنجا بروی؟

فرض کن سورتمه داشته باشی

حوصله داری بروی تا آنجا؟

 

باور کن دوستت دارم

با اینکه می دانی

همیشه آنچه می آید بر زبان

گواه قلب نیست

ولی به هر حال چیزی ست بر زبان

باور کن دوستت دارم

خودم که سخت باورم شده است

 

 

 

1

فرض کنید در هواپیمایی نشسته اید که خلبان

آن با لهجه ی بوشهری حرف می زند

مو احمد جمعه پوروم خلبان هواپیماتون

شرمنده که نمی تونوم حضورا خدمت برسوم

پشت فرمون گیروم

ما الان رو آسمون برازجونیم و ارتفاعمون

از سطح دریا هم مهم نی فقط کاپشناتونو

بپوشین که هوای تهرون سرده

اگه خدا بخواد تا یه ساعت دیگه می رسیم

امید واروم سفر خوبی داشته باشین

 

2

فرض کنید در یک راهپیمایی ضد استعماری

شرکت کنید و همه بخواهند با لهجه ی بوشهری

شعار بدهند

بالا بالا

بالا

بالا بالا تر

بالا

کی اوله؟

ایران 

کی آخره؟

آمریکا

 

3

فرض کنید رییس سازمان ملل بخواهد با لهجه ی

بوشهری در نشست سالانه سران کشورها حرف بزند

بوآآآ با همه تونوم

سی چه ای همه اذیت مردمتون می کنین

سی چه ای همه اذیت کشورای دیگه می کنین

نا سلامتی ما همه مون انسانیم

حالا حتما باید منشور حقوق بشر نشونتون بدوم

حتما باید بگوم که تولستوی درباره ی جنگ چه گفته

اصلا گور پدر منشور گور پدر تولستوی

جواب خدا چه می دین؟

 

4

نمی دانم مشکل از لهجه ی بوشهری ست

و یا هر عیب که هست از مسلمانی دیگران است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  | 

سه عدد تختخواب

برای سه شب بی خوابی ام

کفایت نمی کند

و سه هزار جوک

برای خنداندنم

در انتظار چیز های کوچکی بودم

و حالا حسرت های بزرگی دارم

 

 

1

امروز با سوالی مواجه شدم عجیب

یک زن در مراسم ختم مادر خود مردی را می بیند

که قبلا او را نمی شناخت او با خود اندیشید که این مرد

بسیار جذاب است او با خود گفت او همان مرد رویایی

من است و در همان جا عاشق او می شود اما هیچگاه از

او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند

چند روز بعد او خواهر خود را می کشد به نظر شما

انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟

این تست در سال 2005 پس از 2 سال تحقیق

در آمریکا انجام شده است وصد در صد قاتلان

سریالی به آن پاسخ صحیح داده اند

 

2

پلیس بحرین ورود مهاجران جویای کار بنگلادشی را

ممنوع کرده است به دلیل اینکه مثل آب خوردن آدم

می کشند در افغانستان جنگجویان طالبان به آن آدم

آرمان طلب اروپایی هم رحم نمی کنند که کار و زندگی اش

را رها کرده تا در پوشش نیروهای سازمان ملل

به بیابان های افغانستان بیاید و حتی الامکان

آمپولی به انسان سرماخورده ی قندهاری بزند

انسان مدرن با تقبیح قرون وسطا فاشیست را

پایه گذاری کرد و انسان پست مدرن هم که تازه

از راه رسیده است و هنوز نفسش از جای گرمی

بلند می شود

همه ی ما کم و بیش به جنایت کردن مشغولیم

حتی آن آدم آرمان طلب اروپایی هم دارد در حق

زندگی خود جنایت می کند که برای آمپول زدن

به افغانستان می رود

تازه این سویه ی خوب ماجراست بیشتر آدمکش های

جهان آدم های آرمان طلبی بودند

انسانی مثل بن لادن از همه ی رفاه و ثروت خود

می زند تا در کپری در افغانستان بنشیند و کنار فقرای امت

شیر بز بنوشد

نفرت برادر عشق است و حتی از طریق مادری

با هم خواهر هم می شوند

 

3

اما حد واسط همه ی این ها را منافع می سازد

حال ممکن است این منافع ایدئولوژیک باشد

ادبیات باشد

اقتصادی باشد

و مهم تر از همه عاشقانه باشد

4

جواب سوال امروز به سویه ی عاشقانه منافع مربوط

می شود آن زن خواهر خود را می کشد تا یکبار

دیگر آن مرد رویایی را در مراسم ختم خواهرش ببیند

کسانی که خیلی سریع به این سوال جواب صحیح داده اند

حاضرند برای منافعشان هر کاری بکنند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی غضنفری  |